تبليغاتX
سکوت
...::::"""سکوت"""::::... 

 

" قالي بزرگيست زندگي "

 

هر هزار سال يکبار فرشته ها قالي جهان را در هفت آسمان مي تکانند،

 

تا گرد و خاک هزار ساله اش بريزد و هر بار با خود مي گويند:

 

اين نيست قالي که قرار بود انسان ببافد،اين فرش فاجعه است.

 

با زمينه ي سرخ خون و حاشيه هاي کبود معصيت ، با طرح هاي گناه و نقش برجسته هاي ستم.

 

فرشته ها گريه مي کنند و قالي آدم را مي تکانند و دوباره با اندوه بر زمين پهنش مي کنند.

 

رنگ در رنگ ،گره در گره،نقش در نقش.

 

قالي بزرگي است زندگي، که تو مي بافي و من مي بافم و او مي بافد.

 

همه بافنده ايم .مي بافيم و نقش مي زنيم ،مي بافيم و رج به رج بالا مي بريم .

 

مي بافيم و مي گستريم.

 

دار اين جهان را خدا بر پا کرد.و خدا بود که فرمود:ببافيد.و آدم نخستين گره را بر پود زندگي زد.

 

و هر که آمد،گره اي تازه زد و رنگي ريخت و طرحي بافت.و چنين شد که قالي آدمي رنگ رنگ شد.

 

آميزه اي از زيبا و نازيبا.سايه روشني از گناه و صواب.

 

گره تو هم بر اين قالي خواهد ماند.طرح و نقشت نيز.

 

و هزارها سال بعد،آدميان بر فرشي خواهند زيست که گوشه اي از آن را تو بافته اي.

 

کاش گوشه اي را که سهم توست،زيباتر ببافي

 

" عرفان نظر آهاري "

 

****************************************

 

*وقت رفتن نمي خوام ببينمت، ميدونم ببينمت كم ميارم*

 

*اگه يك لحظه فقط نگام كني ،دلمو پشت سرم جا ميزارم*

 

*اگه خونسرده نگام به دل نگير ،دل تو يه روز ازم خسته ميشه*

 

*اگه اسممو فقط صدا كني، راه رفتن واسه من بسته ميشه*

 

*وقت رفتن نبايد گريه كني، اين جوري دلم برات تنگ نميشه*

 

*ميدونم هر جاي دنيا كه باشم ،تو دلم عشق تو كم رنگ نميشه*

 

***************************************************

 

 

 

شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد

 

خبری از دل پر درد گل ياس نداشت...

 

بايد اينجور نوشت هر گلی هم باشی چه شقايق چه گل پيچك و ياس

 

زندگی اجبارست....

 

|+|
نوشته شده توسط هادی در یکشنبه 22 مهر1386 و ساعت
"""...:::"خدا آن سوی گستاخیست":::...""" 

 

...***..." آن سوي گستاخي "...***...

 

ما اينجاييم و خدا آنجا و بين ما آتش است.آتش نمي گذارد دستمان به خدا برسد.

 

ما اينجاييم و خدا آنجا و بين ما درياست.دريا نمي گذارد دستمان به خدا برسد.

 

گاهي اما براي رسيدن به او نه طاعت به کار مي آيد نه عبادت.

 

نه ذکر و نه دعا.نه التماس و نه استغفار.

 

تنها بي باکي است که به کار مي آيد .بي باکي عبور از آب و بي باکي عبور از آتش .

 

گذشتن از آتش اما نه به اميد آنکه آتش گلستان شود و تو ابراهيم.

 

گذشتن از دريا اما نه به اميد آنکه دريا شکافته شود و تو موسي.

 

آتش را به اميد سوختن گذشتن و دريا را به اميد غرق شدن.

 

جاده ايمان خطرناک است.پر آب و پر آتش.مسافراني بي پروا مي خواهد.

 

آنقدر بي پروا که پا بر سر هر چيز بگذارند و از سر همه چيز بگذرند.

 

از سر دنيا و آخرت از سر بهشت و از سر جهنم.آنان که مي ترسند از لغزيدن،

 

 و مي ترسند از افتادن، به راه ايمان نمي مانند.

 

***ايمان را به گستاخي بايد پيمود نه به ترس .***

 

***زيرا خداوند آنسوي گستاخي است.نه اين سوي ترديد و ترس.***

 

 

***" عرفان نظر آهاري "***

 

***

|+|
نوشته شده توسط هادی در جمعه 23 شهریور1386 و ساعت
..""""::من آن خاکم که عاشق می شود::"""".. 

من‌ آن‌ خاكم‌ كه‌ عاشق‌ مي‌شود

 

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك

 

 كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه،

 

 يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

 

يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد

 

 و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك.

 

اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد،

 

جان‌ داشته‌ باشد. يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند.

 

واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه

 

‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند. من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در

 

 آن‌ دميده. من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد.

 

اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور چشمي

 

‌ و عزيز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همين‌ طور خاك‌ باقي‌

 

 بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد،

 

سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد: يا لـَيتـَني‌ كـُنت‌ تـُرابـاً. بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم...

 

اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد.

 

يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! يعني‌ اين‌ كه...

 

خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد.

 

|+|
نوشته شده توسط هادی در جمعه 2 شهریور1386 و ساعت
.....:::"""تخته سیاه زندگی""":::..... 

 

تخته سياه زندگي

 

آن گاه كه به حكم عقلانيت .

 

دو نيمكره ي كوچك .

 

دريايي از احساس را محدود مي كند .

 

چيزي نمي توان گفت .

 

افسوس كه در امپراطوري عظيم انسان .

 

قدرت در دست اقليت است !!!

 

از عشق بياموز آزادي را .

 

كه چگونه پايبند هيچ چيز نيست .

 

وبا نگاه آرامش بخشش .

 

نان اميد را ميان تو و ديگران . تقسيم مي كند.

 

پانصد و هفتاد و چهارمين بلاي آسماني نيز به خير از سرم گذشت !

 

كي مي خواهي باور كني كه اين عشق خدايي است ؟!!!

 

بر تخته سياه زندگي احتمالات و فرضيات را چه خوب به من آموختي

 

گفتي : احتمال اين كه عاشقت بمانم كم است پس فرض كن كه ......

 

رابطه اي در كار نبوده است !!!

 

براي زندگي كردن .....

 

بسيار كم فرصت داريم.

 

اما براي روزي كه خواهيم رفت از اين جا تا ابديت .

 

قدر ثانيه هاي اندك زندگي ات را بدان

 

شايد آن دنيا آن گونه كه فكر مي كني نباشد !!!

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط هادی در دوشنبه 15 مرداد1386 و ساعت
"":::...هدیه تو به خدا...:::"" 

 

*** سه روش بهره گيري از لحظات حالتان ***

 

در حال، حضور داشته باش

 

وقتي مي خواهي خشنود و موفق باشي ،

 

بر آن چه اکنون درست و خوب است تمرکز کن.

 

مقصودت را به کار بند تا به آن چه در حال هم است پاسخ دهي.

 

بودن در زمان حال يعني ، بي توجهي به عوامل مزاحم

 

و توجه به چيزيي که الان مهم است.

 

تو خود زمان حال خودت را مي سازي ، از طريق چيزي که توجه ات را معصوف آن مي کني.

 

***

از گذشته درس بياموز

 

وقتي مي خواهي زمان حالت را از گذشته ها بهتر سازي.

 

به آن چه در گذشته اتفاق افتاده بنگر ، هر چه با ارزش است ، از آن بياموز .

 

در زمان حال کارها را متفاوت انجام بده ،

 

سخت است که گذشته را رها کني . اگر از گذشته نياموخته باشي.

 

به محض اين که آموختي و رهايش کردي  زمان حال را بهبود مي بخشي.

 

***

براي آينده برنامه ريزي کن

 

وقتي مي خواهي آينده ات را بهتر از زمان حال بسازي.

 

تصور کن آينده ي عالي به چه شکل خواهد بود

 

برنامه ريزي کن تا آن آينده ي عالي تحقق يابد

 

به برنامه هايت ، درزمان حال ، عمل کن.

 

***

هديه نه گذشته است و نه آينده

 

هديه، لحظه اکنون است. هديه همان هم اکنون است.

 

***بر گرفته از کتاب هديه از دکتر اسپنسر جانسون***

 

***

 

                                              زندگي :

                          هديه خداست به توووووووووو

 

***

                                      خوب زندگي کردن :

                             هديه توووووو به خدا

 

|+|
نوشته شده توسط هادی در چهارشنبه 3 مرداد1386 و ساعت
"""""""...هنر سخاوت بیاموز...""""""" 

 

هنر سخاوت را بياموز

 

هستي هم چنان تو را غرق در بركت مي‌كند

 

هر آنچه به هستي مي‌دهي‌ هزار برابر باز پس مي‌گيري

يك گل هديه مي‌كني و با هزار گل، گلباران مي‌شوي‌.

 

تعلق رها كن‌!

 

اگر واقعاً در پي ثروتي

اگر مي‌خواهي دنياي دروني سرشاري را داشته باشي‌،

 

هنر سخاوت بياموز.

 

**  *********  *********  *********  **


خدایا به من متانت عطا فرما تا آنچه را نمی توانم تغییر دهم، بپذیرم.


شهامت عطا فرما تا آنچه را می توانم، تغییر دهم.


و عقل عطا کن تا تفاوت میان آن دو را تشخیص دهم.

 

خداوند گريه کرد، زمانی که اين جسم مملو از روح را، سرتاسر مملو از عشق الهی کرد،

 

اما هم اکنون هر آنچه عشق می نامندش به هوس می رود.


كاش واژه حقيقت آنقدر با لبها صميمي بود كه براي بيان كردنش نياز به شهامت نبود.


کاش روزی میرسید که زندگی برای من بود و نه من برای زندگی ،


آن روز که من به پناهی احتیاج داشتم هیچ کس نبود که دستان سرد مرا بگیرد.

 

ولی امروز در پس پرده ی تردیدم.


نمیدانم روزگار چگونه میگذرد فقط میدانم در حال گذر است .

 

من گل شقایقی هستم که عشق را فراموش کرده ام

 

 شاید هم بی وفایی روزگار عشق را از من گرفته!....


اما نجوایی از دور مرا به خود میخواند نمیدانم به طرفش بروم یا از آن حذر کنم هر چه هست زیباست.

 

آنها که بسر در طلب کعبه دويدند

 

چون عاقبت امر به مقصود رسيدند

 

رفتند که در آن خانه که بينند خدا را

 

بسيار بجستند خدا را نديدند

 

چون معتکف خانه شدن از سر تکليف

 

نا گاه خطابي از آن خانه شنيدند

 

که اي خانه پرستان ، خانه پرستان

 

چه پرستيد گل و سنگ‌

 

آن خانه پرستيد که پاکان طلبيدند

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط هادی در جمعه 1 تیر1386 و ساعت
""..::تو نیز مرا ترک خواهی کرد::.."" 

 

چراغهاي رابطه تاريكند،

 

چراغهاي رابطه تاريكند،

 

كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد،

 

 

  روزي مـرا ترک خـواهـي کرد

 

 روزي مـرا ترک خـواهـي کرد و به سـادگي يـک خـواب دور خواهـي شـد

 

از آسمـان آبــي مـرا خـواهـي گـرفت و در روزهاي جهنمي خـواهي سـوزاند

 

روزي تصويـر مـرا خواهـي برد و از اشـک من ابديت خواهـي ساخت.

 

من روزي تو را در انـزواي خويـش زمـزمـه خـواهـم کرد

 

و در تمـام ثانيه هـا از تو يـاد خواهـم بـرد و بـي تـو به تنهـايـي بـه مـاه خيـره خواهـم مانـد

 

روزي بـي تـو خستـه از ايـن زمانـه خواهـم شـد و بـا تمـام غــرور

 

از جدايـي شکست خواهم خورد و بيـش از نفسهايـم تـو را آرزو خواهــم کرد.

 

تــو روزي از مــن دور خواهــي شــد

 

همچـو بـرگـي از درخـت با دسـت نسيـم خواهـي رفـت و در جايـي دور از من خواهي نشست

 

و مـن روزي با هـر آنچه از مـن برده اي بـي تـو به تنهايـي در سـوگـواري عشقمـان خواهـم گـريست.

 

آه از آن روزهاي زنـدان عشـق که مي آينـد تا بماننـد

 

آه از اين عبـور بي فرجـام وقتـي نيستـي بـراي مانـدن

 

بهتـر که روزهـا هـدر شونـد و لحظه ها بميرند

 

وقتي که صبح با تو آغاز نمي شود بهتر که آغاز بميرد و پايان شود.

 

افسوس خوب من افسـوس که در يکـي از ايـن روزهـاي بـهـاري

 

مـرا تـرک خـواهــي کـرد.

 

 

سهم من اين است،

 

سهم من آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من ميگيرد،

 

سهم من پايين رفتن از يك پله متروك است و به چيزي در غربت و پوسيدگي وصل گشتن…

 

|+|
نوشته شده توسط هادی در شنبه 12 خرداد1386 و ساعت
"""...:::"انــتــظـار":::...""" 

 

 

انـتـظـار

 

چشمانم را به اين خيابان ساكت و بي انتها دوخته ام من هنوز منتظر آن رهگذرم

 

اويي كه چون گذر آب روان از چشمانم جاري شد و بذر غم را به رگهايم پاشيد

 

در اين سكوت سرد، باد با درختان هم آوا زوزه مي كشد

 

آسمان نيز رنگ ماتم گرفته است.گاه ديگر بغض خاكستريش را مي شكند

 

و چون باران سيل آسا اشك مي ريزد.

 

برگها ضجه مي زنند گويي آنها با نگاهي پريشان وهم غروبي را مي نگرند

 

آنها مي دانند كه قلب من تنها به اميد او مي تپد

 

ولي من هنوز اشك را با خود زنداني كرده ام و اين خيابان بي انتها

 

با صدايي غمگين مرا به اميد مي خواند

 

و من هنوز با هزاران اميد به آن سر ناپيداي خيابان مي نگرم.

 

كاش لحظه اي باز آمدنت را از دور دست ها ببينم!!!!!

 

سكوت مي كنم

 

صداي آشنائي از دور به گوش مي رسد گويي صداي پاي رهگذر است

 

رهگذري كه سالها به سويم مي آيد و هر سال اين روزها از من عبور مي كند

 

غريبه اي كه گويي آشناست

 

هر چه مي انديشم گويي جايي او را ديده ام

 

چشمانش ؛ نگاهش از جنس نگاهيست كه سالها مرا ....

 

نه ؛ نه ؛ باور نمي كنم يعني او مرا مي خواند؟؟؟

 

صدايش چه آشناست و قصيده اي كه مي خواند گويي جايي آنرا نوشته ام.

 

بگذريم

 

اما در كنار رهگذر پا به پاي او ، قدمهايم را جاي قدمهايش گذاشتم

 

و او راه، به بينهايت مي برد

 

همچنان سکوت مي کنم

|+|
نوشته شده توسط هادی در سه شنبه 1 خرداد1386 و ساعت
...."""":: اعتماد سرچشمه مهربانی::"""".... 

اعتماد

 

سعي کن دوباره بتوني عاشق دونه هاي بلورين تگرگ بشي و از زيبايي بارون لذت ببري

 

 و بتوني بوي گلهاي بهاري که تو فضاي اين شبهاي مرطوب دو چندان شده رو استشمام کني.

 

سعي کن دوباره از تگرگهايي که آروم آروم رو سرت ميخورن لذت ببري و اونها رو با سنگسار کردن

 

 حلاجها و سرهايي که بيگناه بر دار شد و زبانهايي که از حلق بيرون کشيده شد مقايسه نکني.

 

الآن عصر خشونت و عقايد خشک خداشناسان از خدا بي خبر نيست.

 

الآن دوران بردار شدن حلاج و مظلوميت حسين و عذاداري به خاطر جانباختگي زرتشت و محمد و

 

مسيح در راه هدفشون گذشته. ما ميتونيم به خاطر از دست دادن مظلومها اندوهگين نباشيم و

 

تاريخ رو تکرار نکنيم و خوبيهاي موجود رو ببينيم و اونها رو يزيدوار نابود نکنيم.

 

الآن دوران مهر و دوستي و انديشه ها و گفتارها و کردارهاي نيکي هست که از اين بزرگواران

 

بر جا مونده... همون چيزهايي که سالهاست که در بايگاني قلب و روح ايرانيان پنهان شده.

 

ما ميتونيم به جاي آبياري علفهاي هرز کينه و نفرت گلهاي عشق و مهر و دوستي رو پرورش بديم.

 

به خودمون و دوستانمون مهرباني رو بياموزيم.

 

همه خوبيم.... اگر بخواهيم خوبي همديگه رو ببينيم و شکوفا کنيم.

 

 ولي اگر با عينک نفرت به ديگران نگاه کنيم همه تنفر انگيزتر از آنچه هستند خواهند شد.

 

اعتماد سر چشمه مهرباني است.

 

به ياد ميارم که بزرگي ميگفت:

 

   اگر ما نتونيم اين دنيا رو براي خودمون به بهشت تبديل کنيم

 

  لياقت زندگي در بهشت واپسين رو هم نخواهيم داشت.

|+|
نوشته شده توسط هادی در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386 و ساعت
""""....سلام سلام سلام...."""" 

 

ديوار


خسته بود ، اما صبور و مقاوم به سختی سرپا ايستاده بود


و گذر زمان را می شد به راحتی بر چهره ی خسته اش حس کرد


بر رويش تعداد زيادي تاريخ و يادگار نوشته شده بود كه نظرم را به خود جلب كرد،


 پرسيدم:


آيا اجازه مي دهي، من هم بنويسم؟


با خستگي و بي حوصلي و مثل اينكه به اين پرسش عادت داشت پاسخ داد:


آري تو هم بنويس


من با اشتياقي غير قابل توصيف،


تكه چوب نيم سوخته اي را كه پاي ديوار افتاده بود برداشتم


شروع كردم به نوشتن... من هم...


گرد و خاكي از سر و رويش فرو ريخت


نوشتم: من هم تمامي دوستانم را عاشقانه مي پرستم و دوستشان دارم


او متعجبانه به من نگاهي كرد با ديدن اين جمله فرو ريخت،


به تلي خاك مبدل شد


ديوار طاقت تحمل عشق من نسبت به دوستانم را نداشت

 

 

 

تنهایی سخت است٬ همیشه سخت بوده٬ برای خدا هم سخت بود. ولی او خدا بود٬

 

 و آفرید و آفرید تا گمشده‌اش را یافت و به انسان انس گرفت.

 

چه دردی‌ ست در میان جمع بودن

 

ولی در گوشه ای آرام نشستن

 

به رسم دوستی دستی فشردن

 

ولی با هر سخن قلبی شکستن

 

برای دیگران چون کوه بودن

 

ولی در چشم خود آرام شکستن

 

چه دردی است ....

|+|
نوشته شده توسط هادی در شنبه 15 اردیبهشت1386 و ساعت
"""""":::::: فقط چند آرزوی دیگر::::::"""""" 

 

فقط چند آرزوی دیگر...


روزی یک پری که در درخت انجیری خانه داشت به "لستر " آرزویی جادویی پیشنهاد کرد

 

 تا هرچه میخواهد آرزو کند. لستر آرزو کرد علاوه بر این آرزو ،دو آرزوی دیگر هم داشته باشد.

 

و با زیرکی به جای یک آرزو صاحب سه آرزو شد.

 

بعد با هریک از این سه آرزو ، سه آرزوی دیگر در خواست کرد!


وبا این حساب ، افزون بر سه آرزوی قبلی ، مالک نه آرزوی دیگرهم شد!


آنگاه با زرنگی تمام ،با هریک از دوازده آرزو سه آرزوی تازه طلب کرد!


که میشود چهل و شش تا ... یا پنجاه و دوتا ؟!


خلاصه با هر آرزوی تازه،آرزو های بیشتری کرد.


تا سرانجام مالک پنج میلیارد و هفت میلیون و هجده هزار و سی و چهار آرزو شد!


آن وقت آرزو هایش را کنار هم روی زمین چید و آواز خواند و پای کوبید. بعد نشست و باز آرزو کرد !


بیشتر و بیشتر و بیشتر ... و آرزو ها روی هم تلنبار شدند.


در حالیکه مردم لبخند میزدند ، می گریستند ،عشق می ورزیدند و حرکت میکردند ،


لستر میان ثروتهایش که چون کوه از دورو برش بالا رفته بود


نشسته بود و می شمرد و می شمرد و هی پیرتر و پیرتر میشد.


تا سرانجام یک شب وقتی به سراغش رفتند ،او را دیدند که میان انبوهی از آرزو مرده است.


آرزو هایش را که شمردند ، معلوم شد حتی یک آرزو کم و کسر ندارد.

 

همگی ترو تازه!...


بیایید ، بیایید ، از این آرزوها چند تایی بردارید و به لستر بیاندیشید

 
که در دنیا ی سیب و دوستی و زندگی


تمام آرزو هایش را به خاطر آرزوی بیشتر تباه کرد!!!


شل سیلور استاین

 

 

|+|
نوشته شده توسط هادی در دوشنبه 10 اردیبهشت1386 و ساعت
"""::.حقیقت عشق.::""":::. دلیل بودن تو .:::""" 

حقيقت عشق

 

زليخا عاشق يوسف شده بود. تمام خواسته هاي قلبش را در وجود يوسف يافته بود.

 

يوسف را دوست داشت، اما نه تنها ظاهر زيبايش را. زليخا باطن زيباي يوسف را ديده بود.

 

 او را با همه وجودش حس کرده بود. اگر چه مي دانست که اشتباه مي کند،

 

اگر چه هنوز شرم داشت، اما ديگر نتوانست تاب آورد و آنچه را که نبايد خواست.

 

يوسف نمي دانست بايد چه کند. نمي دانست چگونه خود را برهاند.

 

خدايش به او گفت که بايد فرار کند و او چنين کرد.

 

يوسف هم زليخا را دوست داشت. اما جنس دوست داشتن او با عشق زليخا متفاوت بود.

 

 زليخا از همه چيزش گذشته بود، حتي از آبرويش. بي پرده عشق خويش را فرياد کرده بود

 

و حالا رسوا شده بود. ديگر چيزي براي از دست دادن نداشت.

 

يوسف هم زليخا را دوست داشت. مي خواست حقيقت عشق را به او نشان دهد.

 

مي خواست او را از بند هوي و رسوايي برهاند. مي خواست قلبش را  به جاي تاريکي از نور پر کند.

 

 يوسف 7 سال زندان را به خاطر حقيقت تحمل کرد. 7 سال پر از مشقت.

 

و پس از هفت سال، زماني که يوسف آزاد شد، زليخا را در دادگاه وجدان خويش قرار داد

 

و همه وجودش را دگرگون کرد. آنگاه بود که حقيقت عشق براي زليخا هويدا شد،

 

تا آنجا که گفت: الآن حصحص الحق.

 

در اين لحظه ديگر حقيقت را بي پرده حس مي کرد. و چه حس زيبايي بود.

 

 

 

دليل بودن تو

 

هر کسي دوتاست .

 

و خدا يکي بود . و يکي چگونه مي توانست باشد ؟

 

هر کسي به اندازه اي که احساسش مي کنند ، هست .

 

و خدا کسي که احساسش کند ، نداشت .

 

عظمت  همواره در جستجوي چشمي است که آنرا ببيند .

 

خوبي  همواره نگران که آنرا بفهمد .

 

و زيبايي همواره تشنه دلي است که به او عشق ورزد .

 

و قدرت نيازمند کسي است که در برابرش رام گردد .

 

و غرور در جستجوي غروري است که آنرا بشکند .

 

و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پراقتدار و مغرور .

 

اما کسي نداشت ...

 

و خدا آفريدگار بود . و چگونه مي توانست نيافريند .

 

زمين را گسترد و آسمانها را برکشيد ...

 

و خدا يکي بود و جز خدا هيچ نبود . و با نبودن چگونه توانستن بود ؟

 

و خدا بود و با او عدم بود . و عدم گوش نداشت .

 

حرف هايي است براي گفتن که اگر گوشي نبود ، نمي گوييم .

 

و حرفهايي است براي نگفتن ... حرف هاي خوب و بزرگ و ماورائي همين هايند .

 

و سرمايه ي هر کسي به اندازه ي حرف هايي است که براي نگفتن دارد ...

 

و خدا براي نگفتن حرف هاي بسيار داشت . درونش از آنها سرشار بود .

 

و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد ؟

 

و خدا بود و عدم . جز خدا هيچ نبود .

 

در نبودن ، نتوانستن بود .  با نبودن نتوان بودن .

 

و خدا تنها بود .هر کسي گمشده اي دارد .و خدا گمشده اي داشت ...

 

{دكتر شريعتي}

|+|
نوشته شده توسط هادی در دوشنبه 20 فروردین1386 و ساعت
:::::::....به قشنگترین نظر یه جایزه نفیس داده میشه....::::::: 

 

*به نام آفريدگار زيبائيها*

 

 

 

بهار سبز خداوندي فرا مي رسد و چه زيباست سفره هفت سين

 

كاش سبزه ي دوستي ها در بيابان كينه و نفرت سماق نمي مكيد

 

كاش سيب وحدت را در سركه نفاق ترشي نمي انداختيم

 

كاش اخم آدم ها تنها به تلخي يك حبه سير بود

 

و اي كاش سكه آخرين جزء سفره ي هفت سين بود

 

چه زيباست هشت سيني كه سعادت عضو جدائي ناپذيرش باشد

 

و چه زيباست صوت: *حول حالنا الي احسن الحال*

 

 

****سال نو مبارك****

 

"روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود باسرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي

 

مي گذشت. ناگهان ازبين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت

 

او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخوردكرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و

 

ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد.پسرك گريان با

 

تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي

 

 چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن

 

عبورمي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش

 

 ندارم. براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم".

 

 مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند

 

و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.

 

در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند

 

براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !

 

خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف ميزند. اما بعضي اوقات

 

زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه !

 

{ممنون از نظرات قشنگتون مواظب پاره آجرها باشيد}

 

تنها راه نجات


مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت: من تو را نجات مي دهم

 

 براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟


او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را

 

 له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد.


فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت: تار عنكبوت را بگير و بالا برو

 

تا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات

 

 خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا

 

 تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم

 

پرت شد فرشته با ناراحتي گفت: تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن

 

 ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد.

 

|+|
نوشته شده توسط هادی در سه شنبه 22 اسفند1385 و ساعت
""""":::::..... خدا .....:::::""""" 

** خدا **


ظهر يك روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه اي را ديد كه

 

 نه تمبري داشت و نه مهر اداره ي پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاكت نوشته شده بود.

 

او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ي داخل آن را خواند:

 

«اميلي عزيز، عصر امروز به خانه ي تو مي آيم تا تو را ملاقات كنم. با عشق، خدا»


اميلي همان طور كه با دستهاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت، با خود فكر كرد كه چرا خدا

 

 مي خواهد او را ملاقات كند؟ او كه آدم مهمي نبود. در همين فكر ها بود كه ناگهان كابينت خالي

 

 آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت:« من، كه چيزي براي پذيرايي ندارم.»


پس نگاهي به كيف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با اين حال به سمت فروشگاه

 

 رفت و يك قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد. وقتي از فروشگاه بيرون آمد، برف به شدت

 

در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند. در راه برگشت،

 

 زن و مرد فقيري را ديد كه از سرما مي لرزيدند.


مرد فقير به اميلي گفت: «خانم، ما خانه و پولي نداريم. بسيار سردمان است و گرسنه هستيم.

 

آيا امكان دارد به ما كمكي كنيد؟»


اميلي جواب داد:« متاسفم، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام.»


مرد گفت: «بسيار خوب خانم، متشكرم» و بعد دستش را روي شانه هاي همسرش گذاشت

 

و به حركت ادامه دادند.همانطور كه مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند، اميلي درد شديدي را

 

در قلبش احساس كرد. به سرعت دنبال آنها دويد: «آقا، خانم، خواهش مي كنم صبر كنيد»


وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد، سبد غذا را به آنها داد و بعد كتش را در آورد و روي شانه هاي

 

زن انداخت. مرد از او تشكر كرد و برايش دعا كرد.


وقتي اميلي به خانه رسيد، يك لحظه ناراحت شد چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر

 

 چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت. همانطور كه در را باز مي كرد، پاكت نامه ديگري را روي زمين ديد.

 

 نامه را برداشت و باز كرد:


«اميلي عزيز، از پذيرايي خوب و كت زيبايت متشكرم ، با عشق ، خدا»

 

 

|+|
نوشته شده توسط هادی در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت
....::::::::.... عشق چیست؟...::::::::.... 

به نام حق

 

 

 

او خوشبخت بود.زيرا هيچ سوالي نداشت . اما روزي سوالي به سراغش آمد و از آن پس

 

 خوشبختي ديگر چيز کوچکي نبود.او از خدا معني زندگي را پرسيد. اما خدا جوابش را با همان

 

 سوال خودش داد. خدا گفت: اجابت تو همين سوال توست. سوالت را بگير و در دلت بکار و

 

فراموش نکن که اين دانه اي است که آب و نور مي خواهد. او سوال را کاشت. آبش داد و

 

نورش داد. سوال جوانه زد و شکفت و ريشه کرد . ساقه و شاخه و برگ. و هر ساقه سوالي شد

 

 و هر شاخه و هر برگ سوالي! و او که تنها يک سوال داشت ؛ درختي شد که از هر سر انگشتش

 

 سوالي آويخته بود. و هر برگ تازه ؛ دردي تازه بود و هر بار که ريشه فروتر مي رفت ؛ درد او نيز

 

عميق تر مي شد! فرشته ها مي ترسيدند. فرشته ها از آن همه سوال ريشه دار مي ترسيدند.

 

اما خدا گفت: نترسيد!درخت او ميوه خواهد داد . و باري که اين درخت مي آورد معرفت است!

 

فصل ها گذشت و درد ها گذشت و درخت او ميوه داد و بسياري آمدند و جواب هاي او را چيدند.

 

اما در دل هر ميوه اي ؛ باز دانه اي بود و هر دانه آغاز درختي و هر که ميوه اي را برد در دل خود

 

 بذر سوال تازه اي را کاشت.

 

 « اين است قصه زندگي آدم ها » اين را فرشته اي به فرشته اي ديگر گفت!

 

اگر ادراک رفتار را بسازد آيا انديشه ميتواند عشق را به زندگي ما بياورد. بله حتما ميتواند.

 

دوست داشتن و عشق ورزيدن را انتخاب کنيم مي توانيم به آن زندگاني ببخشيم

 

 عشق ناب آوردني و تجديد شدني است مي توان برژرفاي آن افزود.

 

باري نيل کافمن

 

کسي از ما اين قدرت را ندارد که ديگران را به دوست داشتن ما مجبور کند

 

اما همه ما ميتوانيم ديگران را دوست بداريم و عشق خود را ارزاني آنها کنيم

 

 اينگونه خود را تغيير مي دهيم و دنيا يمان را متحول مي سازيم.

 

هارولد کوشنر

 

هستي هم چنان تو را غرق در بركت مي‌كند هر آنچه به هستي مي‌دهي‌ هزار برابر باز پس

 

 مي‌گيري‌ يك گل هديه مي‌كني و با هزار گل گلباران مي‌شوي‌. تعلق را رها كن‌!

 

 اگر واقعاً در پي ثروتي‌ اگر مي‌خواهي دنياي دروني سرشاري را داشته باشي‌،هنر سخاوت

 

 بياموز. تنها با دل است که مي توان به درستي ديد آنچه مهم است از ديده پنهان است

 

سنت اگزو پري

 

راه، انباشتن زندگي با عشق، بسيار ساده است اگر عشق بيشتر مي خواهيد عشق بيشتر بدهيد

 

انباشتن زندگي با عشق بسيار مهم است زيرا عشق تنها حقيقت واقعي است

 

عاقلان نقطه پر گار وجودند ولي عشق داند که دراين دايره، سرگردانند

|+|
نوشته شده توسط هادی در چهارشنبه 25 بهمن1385 و ساعت
:::::..............::::: 

 

مردی در نمایشگاهی گلدان میفروخت

 

زنی نزدیک مي شود وکالا هایش را بررسی میکند


بعضی از گلدان ها بسیار ساده اند برخی هم تراش های ظریفی دارند

 

زن ؛ قیمت گلدان ها را میپرسد.

 

و با کمال شگفتی متوجه مي شود که قيمت همه شان یکی است.


میپرسد : چطور می شود گلدان های تراش خورده و گلدان هاي ساده به یک قیمت باشد؟


تراش خوردهها وقت و زحمت بیشتری برده اند!

 

فروشنده می گوید: من هنـرمندم .می توانم پول گلدان را بگیرم نه پول زیبایی شان را.

 

زیبایی رایگان است.

 

پائولو کوئیلیو

 

شيطاني به شيطان ديگر گفت : به آن مرد مقدس متواضع نگاه کن که در جاده راه ميرود


در اين فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختيار بگيرم


رفيقش گفت:به حرفت گوش نمي دهد تنها به چيزهاي مقدس مي انديشد


اما شيطان به همان روش مشتاق ومتعصب هميشگي اش خود را به شکل


ملک مقرب جبرئيل در آورد؛ ودر برابر مرد ظاهر شد


گفت :آمده ام به تو کمک کنم


مرد گفت: بايد مرا با شخص ديگري اشتباه گرفته باشي من در زندگي ام

کاري نکرده ام ؛ که سزاوار توجه يک فرشته باشم


وبه راه خود ادامه داد بي آنکه هرگز بداند از چه چيزي گريخته است


تواضع عجب به درد آدم ميخورد !!!

 

پائولو کوئیلیو

|+|
نوشته شده توسط هادی در پنجشنبه 12 بهمن1385 و ساعت
"""":::::::::فرشته مرگ به دنبال معنای مرگ:::::::::"""" 

فرشته ي مرگ به دنبال معناي مرگ!

خروس خون عزراييل بايد مي رفت روح شخصي رو که در حال مرگ بود قبض کنه!

 

عزراييل به سمت زمين حرکت کرد.با سرعت.


مادر:::با گريه ي شديد....بچم داره ميميره.... بچم....خدا.....پدر :::گريه........


مادر کودک رو محکم به سينه اش مي فشرد...ولي ديگه وقتش رسيده بود که عزراييل کارشو

 

 انجام بده خدا فرمان رو داد.....صورت کودک تو ذهن عزراييل چنبره زده بود...عزراييل فکر کرد

 

چرا انسان ها وقتي شخصي رو از دست مي دن اين قدر بي تابي مي کنن؟چرا با اينکه مرگ اين

 

 قدر براي آدم ها دردناکه اون ها خودکشي ميکنن ؟؟سوالي که بعد از اين همه مدت به ذهنش

 

رسيد!عزراييل قبلا هم به خاطر قضيه هاي مختلف مثل مرگ و مير تاعون قرن 16 ...

 

حادثه ي بم ...سونامي و.....بي تابي بسيار و گريه هاي فراوان رو ديده بود...عزراييل آماده شد.

 

مکثي کرد. عزراييل رو به خدا:::خدايا چرا انسان ها اين قدر دچار بي قراري مي شوند؟

 

مفهوم مرگ چيست؟نمي توانم درک کنم..اگر ممکنه مي خواهم مدتي انسان باشم،

 

خدا در پاسخ گفت به خاطر اين همه خدمتي که بهم کردي يک راهي جلو پات ميذارم.

 

عزراييل با خوشحالي:: قبول...خدا ::من به تو توانايي مي دهم که انسان شوي ولي قبل از آن

 

بايد کار ناتمامت را انجام دهي..وپس از مدتي که انسان شدي با دستور من بايد برگردي کارت را

 

 ادامه دهي. در اين مدت کارت را به جبرييل که مدت هاست بيکار است مي سپارم.

 

عزراييل فکري کرد و گفت::.حتما.... و به سادگي روح کودک رو قبض کرد!و به خانه برگشت....

 

يک دست کت و شلوار بسيار زيبا سفارش داد...مي خواست روي زمين بهترين زندگي رو داشته

 

 باشه..مي خواست انسان بودن رو تجربه کنه..براي زندگي سواحل زيباي مديترانه رو انتخاب کرد...

 

لذت انسان بودن رو چشيد ..لذت خوردن،لذت معاشقه،لذت دوست داشتن،لذت آموختن،لذت آموزاندن

 

 و مهم تر از همه لذت پدر بودن...عزراييل از همسري که بسيار دوستش مي داشت صاحب فرزندي

 

 شد. بسيار فرزندش را دوست مي داشت..مدام بچه اش رو در آغوش مي گرفت و ابراز محبت مي کرد

 

 ...يک روز همسر عزراييل با گريه ي شديد::.بچمون..... اينبار نوبت مرگ بچه ي عزراييل شده

 

 بود.عزراييل پس از شنيدن اين جمله فرياد هاي بسيار سر داد ..گريه اش قطع نمي شد.

 

نعره ميزد و مدام ....فرشته ي مرگ تازه معناي مرگ را فهميد!! ...خدا به عزراييل فرمان داد که ديگر

 

 مجال نيست بايد برگردي سر کارت!عزراييل پوست خندي زد و تيغ را برداشت و شاه رگ خود را قطع

 

 کرد.... هم غم مرگ و هم لذت آن را درک کرد و عشق را نيز....آرام مرد!

 

 ********............بسيارآرام********............

 

|+|
نوشته شده توسط هادی در سه شنبه 3 بهمن1385 و ساعت
...یا علی گفتیمو عشق آغاز شد...عیدتون مبارک... 

عشق روحاني

ابر پرسید : نامت چیست ؟


گفت : قطره ای بیش نیستم و شبنم صبحگاهی نام دارم.


ابر گفت : سوالی دارم .


شبنم گفت : من کودکی بیش نیستم ولی بپرس شاید جوابی برایش داشته باشم.


ابر گفت : دیر زمانی است که دنیا را می شناسم از هنگامی که رودها جاری هستند،

 

از وقتی که آفتاب زمین را گرما می بخشد و گلها می رویند...

ابتدا می خواهم داستانی را برایت بازگو کنم...


شبنم به آرامی روی گلبرگ قرار گرفت و گوش كرد...

پسرکی مسافر که در طول سفر لباسهایش ژنده و درهم شده بود به شوره زاری رسیده بود

 

 و نیازمند کمی استراحت... بساط خود را پهن کرده بود تا تکه نانی بخورد و جرعه آبی بنوشد

 

 که کاروانی برای زیارت خانه ی خدا از آنجا می گذشت، تصمیم گرفت شب را در همان کویر

 

 داغ به استراحت بپردازد... صاحب کاروان دختری داشت به زیبایی قرص ماه... نرمی پوستش

 

همچون تن من و زلالی و زیبایی چشمانش مانند تو...


پسرک با دیدن دختر یک دل نه صد دل عاشق شد... روزها سپری می شد و پسرک که به

 

 كاروان پیوسته بود خود را غرق در حسی می دید که خبری از آن نداشت...


روزها و شبها از خود می پرسید این چیست که او را اینچنین گرفتار خود ساخته؟

 
بارها از خدا پرسیده بود: خداوندا! عشق شیرین بندگی را به من چشاندی، این دیگر چه

 

خوره ای است که بر جانم افتاده و مرا چنان بی تاب ساخته؟


در راه شهرهای بسیاری در مسیر قرار داشت... پس از گذر از چند شهر، پسرک در مدینه دختر را

 

رسما خواستگاری کرد. ولی دختر گفت: تو از برای زیبایی من عاشق شده ای... صبر کن اگر

 

عشقت به خاطر راستی و صداقتم بود، آنگاه همسری تورا قبول می کنم.


چند روز به همین منوال گذشت... پسرک خواب و خوراک نداشت شبها تا صبح به راز و نیاز

 

می پرداخت و خواستار وصال، روز وصل نزدیک و نزدیکتر می شد، به مکه رسیده بودند هنگامی که

 
چشم پسر به آن خانه ی ملکوتی افتاد دیگر همه چیز را فراموش کرده بود.


سراسیمه و از خود بی خود شده بود.نگاهش را به خانه ی کعبه انداخته بود و چشمانش را جدا

 

نمی کرد.گویی هیچ نمی دید و هیچ نمی شنید.انگار زنده نبود.به طواف مشغول بود... ولی

 

افکارش به رو به رو نماز می خواند... ولی ذهنش آشفته بود

 
دلش را ربوده بود... او عاشق شده بود...


دخترک بارها و بارها در خلوتهای شبانه پی او فرستاده بود ولی هربار بی پاسخ، حتی

 

رضایت خود را برای همسری وی اعلام کرده بود ولی هیچ نشنیده بود.


پسرک غرق بود... غرق... غرق...


خالی شده بود... خالی از حرف و پر از راز، خالی از غصه و پر از نیاز، خالی از نیستی و پر از ابدیت،

 

روزها و شبهایش به همین منوال گذشت. تا اینکه همانجا جان به جان آفرین تسلیم کرد.


و حال سوالم: او عاشق بود ولی چرا وصال را نپذیرفت؟!


شبنم کوچک لبخندی زد و گفت: ابری بزرگ ولی با افکاری کودکانه، عشق یعنی ابدیت،

 

 یعنی رسیدن به اوج، عشق یعنی ملکوت، عشق یعنی آسمان،

 

عشق یعنی علی، عشق یعنی خدا...


او عشقی زمینی را با عشقی روحانی و ملکوتی معاوضه کرده بود، و رسید به وصال معشوق،

 

عشق او همسان عشق علی بود، همان مردی که بارها اشخاصی با قلبهای پاکشان

 

حضورش را لمس کرده و وجود مبارکش را داخل آن خانه ی پاک دیده اند،

 

تصویری که به او زندگی جاودان بخشید.


زمان اندکی گذشت، ابر پیر از صورت خورشید کنار رفت.


شبنم گفت: و حال نوبت من است، زمان وصال فرا رسیده است.


و با اولین پرتو خورشید بخار شد و به آسمان رفت.

|+|
نوشته شده توسط هادی در دوشنبه 18 دی1385 و ساعت
""""""""....اولین شانس رُ بچسب....."""""""" 

هيچ وقت اولين شانس را از دست نده...

 

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيبا روي كشاورزي بود.

 

به نزد كشاورز رفت تا از او اجازه بگيره.

 

كشاورز براندازش كرد و گفت: پسر جان برو در آن قطعه زمين بايست.

 

 من سه گاو نر را يك به يك آزاد مي كنم.اگر توانستي دُم هر كدام از اين سه گاو را بگيري

 

مي تواني با دخترم ازدواج كني.مرد جواندر مرتع به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد

 

و بزرگترين و خشمگين ترين گاوي كه تو عُمرش ديده بود به بيرون دويد.فكر كرد يكي از

 

گاو هاي بعدي گزينه بهتري خواهد بود پس به كناري دويد

 

وگذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پُشتي خارج بشه.

دوباره در  طويله باز شد باور نكردني بود!!

 

در تمام عُمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود.با سُم به زمين مي كوبيد،

 

خُر خُر مي كرد و وقتي او را ديد آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم كه باشد

 

بايد از اين بهتر باشد به سمت حصار ها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور كنه و از در

 

پشتي خارج بشه. براي بار  سوم  در طويله باز شد لبخندي بر لبان مرد جوان ظاهر شد.

 

 اين ضعيف ترين ، كوچك ترين و لاغر ترين گاوي بود كه تو عُمرش ديده بود اين گاو براي مرد

 

جوان بود! در حالي كه گاو نزديك مي شددر جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر

 

 روي گاو پريد  دستش را دراز كرد...... اما گاو دُم نداشت.....!

 

 زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه.

 

بهره گيري از بعضي هاش سادست، بعضي هاش مشكل.

 

اما زماني كه بهشون اجازه مي ديم رد بشن

 

{معمولا در اميد فرصت هاي بهتر در آينده}

 

اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن.

 

براي همين هميشه اولين شانس را بچسب!

|+|
نوشته شده توسط هادی در شنبه 9 دی1385 و ساعت
×××××::::::""""بدون شرح""""::::::××××× 

به نام حق

 

دو تا دانه توي خاک حاصلخيز بهاري کنار هم نشسته بودند .

 

دانه اولي گفت :

 

" من ميخواهم رشد کنم ! من ميخواهم ريشه هايم را هرچه عميق تر در دلخاک فرو کنم

 

و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش کنم

 

 من ميخواهم شکوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم

 

 و رسيدن بهار را نويد دهم ... من ميخواهم گرماي آفتاب را روي صورت

 

 و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس کنم "

 

و بدين ترتيب دانه روئيد .

 

دانه دومي گفت :

 

" من مي ترسم . اگر من ريشه هايم را به دل خاک سياه فرو کنم ، نمي دانم

 

 که در آن تاريکي با چه چيزهايي روبرو خواهم شد . اگر از ميان خاک سفت بالاي سرم را

 

 نگاه کنم ، امکان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند

 

 چه خواهم کرد اگر شکوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آن ها را کند ؟

 

 تازه ، اگر قرار باشد شکوفه هايم به گل نشينند ، احتمال دارد بچه کوچکي مرا از ريشه بيرون

 

بکشد . نه ، همان بهتر که منتظر بمانم

 

 تا فرصت بهتري نصيبم شود . و بدين ترتيب دانه منتظر ماند . "

 

مرغ خانگي که براي يافتن غذا مشغول کندوکاو زمين در اوائل بهار بود

 

 دانه را ديد و در يک چشم برهم زدن قورتش داد.

 

در باب انديشه و تفکروسعت دنياي هر کس به اندازه وسعت انديشه اوست. نيچه

 

 انديشيدن دشوارترين کار زندگي است و به همين دليل، تنها عده قليلي مي انديشند.  فورد

 

به ندرت به آنچه که داريم مي انديشيم، در حالي که پيوسته درانديشه چيزهايي هستيم

 

 که نداريم.شوپنهاور

 

فکر کردن چه آسان است و عمل کردن چه دشوار. هيچ چيز در زندگيمشکل تر از اين نيست

 

 که انسان افکار خود را به عرصه عمل بگذارد.گوته

 

شما بايد پيش از آنکه در مورد هر مطلب مهمي تصميم بگيريد در سکوت

 

 به مراقبه بپردازيد، و از خداوند طلب دعاي خير کنيد. در چنين حالتي قدرت خداوند

 

 در نهان قدرت شما است. در نهان ذهن شما ذهن حضرت حق است،

 

 و در پس اراده شما اراده او در عمل است.

 

|+|
نوشته شده توسط هادی در جمعه 24 آذر1385 و ساعت
::::::::قطاری که به مقصد خدا می رفت:::::::: 

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت

 

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد.

 

 و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:

 

مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟

 

كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟

 

كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟

 

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند.

 

از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

 

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت

 

 و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .

 

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد .

 

 پيامبر گفت: اينجا بهشت است .

 

مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .

 

مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .

 

اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

 

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :

 

درود بر شما ،راز من همين بود .

 

آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .

 

و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري .

 

سعي کن زيبايي در نگاه تو باشد نه در چيزي که به آن مي‌نگري

|+|
نوشته شده توسط هادی در سه شنبه 21 آذر1385 و ساعت
یه قصه 

درويشي كه به تصادف در جهنم افتاد

 

درويشي قصه زير را تعريف مي كرد:

 

يكي بود يكي نبود. مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.

 

وقتي م‍‍ُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است. آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رود.

 

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله كيفيت فراگير نرسيده بود و استقبال از او با تشريفات مناسب

 

 انجام نشد. فرشته نگهباني  كه بايد او را،راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام ها انداخت

 

 و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هيچكس  از آدم دعوت نامه يا كارت

 

 شناسايي نمي خواهد.هر كس  به آنجا برسد مي تواند وارد شود.مرد وارد شد و آنجا ماند.....

 

چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت.

 

و يقه ي فرشته نگهبان را گرفت و گفت:

 

«اين كار شما تروريسم خالص است.»

 

نگهبان كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد:چه شده؟

 

شيطان كه از خشم قرمز شده بود گفت:

 

«آن مرد را به جهنم فرستاده ايد. آمده وكار و زندگي ما را به هم زده از وقتي كه رسيده نشسته

 

و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند

 

 در جهنم با هم گفتگو مي كنند. يكديگر را در آغوش مي كشند

 

 و مي بوسند.جهنم جاي اين كارها نيست!  لطفا اين مرد را پس بگيريد!!»

 

وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت:

 

«با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف

 

 در جهنم  افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند!»

|+|
نوشته شده توسط هادی در پنجشنبه 16 آذر1385 و ساعت
سلام دوستان 

به نام حق       

 

  كلام ساده !

 

نه طوطي باش كه گفته ديگران را تكرار كني و نه بلبل باش كه گفته خود را هدر دهي.

 

گذشتِ زمان آدمي را پير نميسازد، بلكه ترك آرمانها و  كمال مطلوبهاست كه ما را فرتوت و

 

 افتاده ميكند. در خوشي دوستان ما را مي شناسند و در ناخوشي ما دوستان را

 

از مخالفت نترسيد بادبادک وقتي مي تواند بالا برود که با باد مخالف مواجه شود.

 

خودت را باور کن، سعي در متقاعد کردن ديگران نداشته باش.

 

هميشه رفتن رسيدن نيست ولي براي رسيدن بايد رفت.

 

در بن بست هم راه آسمان باز است، پرواز بياموز...

 

زندگي در حال تغيير و تکامل است مهم احساس آدمها

 

نسبت به همديگر است که به جاي تغيير ، تکامل يابد.

 

شناخت ديگران هوشمندي است، شناخت خويشتن خردمندي واقعي.

 

اگر ترسي از مردن نداري، کاري نيست که نتواني به انجام برساني.

 

دستتو بذار روي قلبت...اين ساعت عمرت كه داره تيك تيك مي كنه

 

جالبه همون كه بهت زندگي ميده . برات شماره ي معكوس را شروع كرده

 

 منتظر باش اما معطل نباش... تحمل كن اما توقف نكن

 

 قاطع باش اما لجباز نباش ...صريح باش اما گستاخ نباش

 

بگو آره اما نگو حتماً... بگو نه اما نگو ابداً...

 

با آرزوي موفقيّت،دوستون دارم.

 

|+|
نوشته شده توسط هادی در چهارشنبه 8 آذر1385 و ساعت
مشکلات 

دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد.

از مبارزه خسته بود نمی دانست چه کند بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده

می دید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شدو قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند.

پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپز خانه برد. سه قابلمه را پر از آب کرد وآن ها را جوشاند.

سپس در اولی تعدادی هویج در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد

و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه ای منتظر ماند. دختر هم تعجب کردو بی صبرانه منتظر بود.

تقریبا بعد از 20 دقیقه پدر اجاق گاز را خاموش کرد هویج ها و تخم مرغ ها را

در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت.

سپس رو به دختر کرد و پرسید:عزیزم چه می بینی؟دختر هم در پاسخ گفت:

هویج تخم مرغ و قهوه.

 

پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند.هویج ها نرم و لطیف بودندو

تخم مرغ ها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند

در آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید.

دختر دلیل اینکار را سوال کردو پاسخ شنید:

دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود

رفتارهای متفاوتی بروز دادند.هویج های سخت و محکم ضعیف و نرم شدند.

پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغ ها سخت شدند

ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت آب را تغییر دهند.

 

سپس پدر از دخترش پرسید:

حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی مواجهه می شوی مثل کدامیک رفتار می کنی؟

 

هویج، تخم مرغ یا قهوه؟

 

 

|+|
نوشته شده توسط هادی در چهارشنبه 24 آبان1385 و ساعت
ماه تنها بود 

ماه تنها بود، منم

اين همه به آسمان نگاه كرديم و ندانستيم ماه نقطه آخر خط است


و اين هواي كوچك دل شوره هايمان را جا نميدهد ديگر...


نميدانم به جاي كدامين واژه سكوت را جايگزين كرده ام و

 

 به جاي كدامين غصه تمام رنجها و دردها را در كوله بارم ذخيره

 

 كرده ام و با خود مي برم، به هواي كدامين نگاه و كدامين ديدار

 

 چشمهايم را بسته ام و در جاده اي بي سر و ته زندگي

 

 قدم مي گذارم تنها، در اين تنهايي عميقي كه به اندازه همه

 

تنهايي خدا عميق است كه حتي دستهاي فرشته هاي

 

 خدا هم به آن نميرسد...! 


اين جا و آن جا

 

حالا تمام آن روزها روي دستمان مانده و هيچ كس آن خيابان را تا انتها نرفت .

 

اين خنده گاهي بيخ گلويم را آنچنان مي بندد  كه به بغض تبديل مي شود اين روزها،

 

اين روزهاي كه رابطه ها شده اند كاري و هيچ كس به فكر هيچ كس نيست،

 

 اين روزهاي كه دوستي ها و رفاقتها به طنابي پوسيده وكهنه مي ماند،

 

كاش كسي ميدانست كه تقصير كدامين ماه است كه بدون اينكه ما بدانيم

 

شب تو آسمان  در كنار ستاره تا صبح بزمي عاشقانه بر پا مي كنند

 

 و ما خيره به آسمان تا صبح بيدار مي مانيم

 


|+|
نوشته شده توسط هادی در یکشنبه 21 آبان1385 و ساعت
درخواستهای من از خدا 

 

در خواستهای من از خدا


از خداخواستم  تا دردهایم را التیام بخشد. خداپاسخ گفت :


مخلوق من ! هر دردی را درمانی است و این تو هستی که که باید درمان درد ها یت را بجویی .


از خدا خواستم تا جسم ناتوان مرا توانایی بخشد .خدا پاسخ گفت :


آفریده من آنچه که باید تکامل یابد روح توست جسمت تنها قالب گذراست


از خدا خواستم تا به من صبر عنایت کند.خدا پاسخ گفت:

 

 بنده قدرتمند من !صبر حاصل سختی است عطا شدنی نیست بلکه آموختنی است

 
از خدا خواستم تا مرا شادی و شعف بخشد .خداوند پاسخ گفت :


نازنینم من به تو موهبت بسیار بخشیدم شاد بودن با خود توست

 
از خدا خواستم تا رنجهایم را کاستی دهد .خداوند پاسخ گفت :

 
مخلوق صبورم بهای رنج تو دوری از دنیا و نزدیکی به من است

 
از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد .خدا وند پاسخ گفت:


پرورش روح تو با تو اما آراستن آن با من


از خدا خواستم تا ازلذایذه دنیا سرشارم سازد .خداوند پاسخ گفت :


من به تو زندگی بخشیدم بهره مندی ازآن با تو


از خدا خواستم تا راه عشق ورزیدن را به من بیاموزد . خداوند پاسخ گفت:


اشرف مخلوقات من بالا خره دریافتی که چه از من بخواهی

 

 


به خاطر داشته باش که در مسیر عشق ورزیدن به من

 

به مقصد دوست داشتن دیگران خواهی رسید
 

به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن. کسي هست که عاشقانه تو را

 

 مي نگرد و منتظر توست. اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد.

 

 تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت. و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف

 

 مي زنند. باور کن که با او هرگز تنها نيستي. فقط کافيست عاشقانه به آسمان نگاه کني
 

هر چیزی با چیزهای دیگر هماهنگ و یگانه است

 

درختان با خاک  خاک با باد  باد با آسمان آسمان با ستارگان و همه چیز با همه چیز دیگر

 

هیچ موجودی بر موجود دیگر برتری ندارد

|+|
نوشته شده توسط هادی در یکشنبه 14 آبان1385 و ساعت
فرشته بیکار 

 

فرشته بیکار

 

 

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه ميکند.  


هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که

 

 توسط پيک ها از زمين مي رسند،باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند.


مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟

 

فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد،


گفت اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم


مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت  ميگذارند


و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟


يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است،

 

ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم.

 

 مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته

 

مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟


فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است.


مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند.


مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟

 

فرشته پاسخ داد: بسيار ساده،


فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!

|+|
نوشته شده توسط هادی در شنبه 13 آبان1385 و ساعت
×××فقط یک روز××× 

 

 

فقط یک روز



امروز کسی باش که واقعا آرزو داری مهربان و باگذشت ساده و شفاف


پاک و خالص با انعطاف و مددرسان  رنج و نگرانی را کنار بگذار

 
به لحظات زندگی چنان ارزش بده که آرزو داری امور را از این پس همان طور به پیش بروند

 
درک کن که با خودخواهی و خود پسندی درد جسمانی و رنج روانی را برای خود تدارک می بینی

 
زندگی کن با مرام های واقعی چون محبت وعفو و وجودی عاشق


از خواسته نفس رها شو و در وجود خویش به جای رنج دادن و ناسپاسی به دنبال شوق و امید باش

 
فقط یک روز بی ضرر باش و برای همگان مفید باش حقیقت را دریاب


نیت کلام و کردار و گفتارت را آرامش بده اگر باورت نکردند نهراس


بر ناتوانی خود برای رسیدن به خواستهای مهر آمیزت غلبه کن چنان با محبت رفتار کن که

 

 دلیلی برای شرمسار بودن از خودت نداشته باشی پیش داوری هایت را کنار بگذار که رنج

 

 پیش از آن حتمی است همین امروز از بخشش آکنده شو کس نمی داند فردا چه در راه است


زندگی کوتاه است درگذشته ها نمان نگران آینده نباش

 
فقط یک روز لحظه های امروزت را باامید و اشتیاق به سمت مسیر ی تازه و سپید ببر


در تاریکی به دنبال چه میگردی ؟ چرانور را نمی جویی ؟


لا اقل یک روز کسی باش که واقعا آرزو داری!!!

 

|+|
نوشته شده توسط هادی در سه شنبه 2 آبان1385 و ساعت
""""::...ملا قات با خدا...::""""  

 

ملا قات با خدا 

 

روزی پسر بچه ای تصمیم گرفت به ملا قات خدا برود و چون می دانست راه درازی در پیش دارد

مقداری کلوچه و نوشیدنی در چمدان گذاشت و سفرش را آغاز کرد هنوز راه درازی نرفته بود

که در پارک چشمش به پیرزنی افتاد که روی صندلی نشسته بود و خیره به پرندگان نگاه می کرد

 پسرک کنار پیرزن نشست و چمدانش را باز کرد می خواست چیزی بنوشد که متوجه گرسنگی

 پیر زن شد و کلوچه ای به او داد پیرزن با حس سر شار از قدر شناسی آن را گرفت و لبخندی

نثار پسرک کرد  لبخندش آن قدر زیبا بود که پسر ک خواست برای دیدن دوباره آن مقداری

نوشیدنی نیز به او بدهد لبخند های پیرزن پسرک را غر ق در لذت کرد.

 آن دو تمام بعد از ظهر را به خوردنو نوشیدن گذراندند بی آن که کلمه ای بین آن ها رد و بدل شود

 با تاریک شدن هوا پسرک تازه متوجه شد چقدر خسته است و برای برگشتن به خانه از جا

بر خاست اما هنوز چند قدمی پیش نر فته بود که با سرعت به سوی پیرزن باز گشت و او را

 در آغوش کشید و باردیگر نظاره گر عمیق ترین لبخند پیر زن شد.

مادر پسرک که با ورود او اوج لذت را در چهره وی تشخیص داد

 علت شادی او را جویا شد پسرک نیز در پاسخ گفت :

من امروز با خدا ناهار خوردم و قبل از این که مادر چیزی بگوید اضا فه کرد

و لبخند او زیباترین لبخند ی بود که تا به حال دیده ام

پیرزن نیز سرشار از شادی و آرامش به خانه برگشت

 و در پاسخ به پسرش که از حالا ت عجیب مادر شگفت زده شده بودگفت:

 امروز با خدا در پارک کلوچه خوردم اوبسیار جوان تر از آن است که انتظار داشتم.

 

 

 

کودک نجوا کرد خدایا بامن حر ف بزن ، مرغ دریای آواز خواند

  

ولی کودک نشنید .

  

پس کود ک فریاد زد خدایا بامن حر ف بزن ، رعد در آسمان پیچید

  

ولی کود ک گوش نداد. 

 

کودک نگاهی به اطراف انداخت و گفت خدایا بگذار ببینمت ستاره ای درخشید

  

ولی کودک توجهی نکرد. 

 

کود ک فریاد زد خدایا به من معجزه ای نشان بده،یک زندگی متولد شد اما کودک نفهمید .

  

کو دک با ناامیدی گریست ، خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی.

  

بنا برین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد.

  

ولی کودک باز هم پروانه راندید.

 

 

|+|
نوشته شده توسط هادی در پنجشنبه 13 مهر1385 و ساعت
نجوا 

 

کودک نجوا کرد خدایا بامن حر ف بزن ، مرغ دریای آواز خواند


ولی کودک نشنید .


پس کود ک فریاد زد خدایا بامن حر ف بزن ، رعد در آسمان پیچید


ولی کود ک گوش نداد.


کودک نگاهی به اطراف انداخت و گفت خدایا بگذار ببینمت ستاره ای درخشید


ولی کودک توجهی نکرد.


کود ک فریاد زد خدایا به من معجزه ای نشان بده،یک زندگی متولد شد اما کودک نفهمید .


کو دک با ناامیدی گریست ، خدایا بامن در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی.


بنا برین خداپایین امد و کودک را لمس کرد.


ولی کودک باز هم پروانه راندید.

 

|+|
نوشته شده توسط هادی در دوشنبه 3 مهر1385 و ساعت